برای تو- در سالگرد این روز نامبارک
ثانیه ها را رج زدم، دانه به دانه
و پیراهنی برای خود بافتم
از جدایی- در با هم نبودنم بی تو
می دانم این یک سال
هزاران بوسه به تو بدهکار است...
ثانیه ها را رج زدم، دانه به دانه
و پیراهنی برای خود بافتم
از جدایی- در با هم نبودنم بی تو
می دانم این یک سال
هزاران بوسه به تو بدهکار است...
پاور پوینت بی مزه ای با موسیقی متن فیلم The Assasination of Jessi ... ساخته ی Nick Cave ساختم با این شعر، و برای دوستی فرستادم. در ایمیلی که طی آن پاورپوینت مزبور فرستاده شده، نامه ای نوشتم که برای ثبت در تاریخ، در اینجا می آورم:
----- ماه - ماهی -----------------------------------------------------------------------------------------
شعر من پر از دلهرههای زایش است
بی صبری واژهها، تاب بر میدارد
بیداری جلادانی که بر هوشیاری من میلغزند
و این چرخ، چرخ، چرخ خوردن
بر اصطکاک یخ زدهی زمستان
بیتابی را از رو برده است
از روی هر چه بادا باد
از لحن غلط انداز صدایت
از این ضمیر عاشقانهی دوم شخص مفرد
دیگر نه دلالتی است در از پی هم آمدنِ واژهها
و نه در پی آمدنی است رویای هزارسالهای را
که از گیسویت بافتم
ای از درون من، ویران
---------------
کاسهی صبرم لب میریزد
از لبهای طاقتم که مرا طاق میزند
با دلالتهای از هم گریزانِ اشیاء
و جای قدمهایی که میسُرَد
بر انقباض ترکهای تاریکِ عبورِ زمستان
در حال که میآیی حاضر
و در حال که میروی غایب
محو در کبودی آسمانی باردارِ برفِ سالهای دور
به طنینی بیصدا بر برکهای مینشیند آرام،
که تنها
چهرهی تو را در آبهایش منعکس دارد
ای ماه-ماهی گریزان
امروز در کشف و شهودی، برایم آشکار شد آن چیزی که منتظرش هستم و باعث می شود همیشه احساس بلاتکلیفی کنم چیست. هنگام تماشای فیلم Last Days، بود که برایم آشکار شد آن چه به آن امید دارم، زندگی دیگر است، جهانی دیگر پس از مرگم، که بیهودگی نا آگاهی را برایم به پایان خواهد رسانید. جایی که در آن از فراری بودن ادرک لحظه ای و نسیان حاصل از زنده بودن خبری نیست. جایی که می توانم تمام فیلم هایی که دیده ام و کتاب هایی که خوانده ام و حتی تمام انسان هایی که مرور کرده ام را با خاطری آسوده و وجدانی هوشیوار، دوباره به نظاره بنشینم و ورانداز کنم. در جای گاه خداوندگاری ام..
هشتم دی ماه
در آستانهی درد، ترس مرا برمیدارد و در اوهام رها میکند
تو در فاصله آشنا بودی
هر چه پیش میآیم، غریبهترم میشوی
از درد تا درد / بر مصدرِ کشیدن ایستادهام
و فاصله حدی است که وقتی به تو میل میکنم
به بینهایت تمنا دارد.
من درد را کشیدهام/ هجا به هجا
و بر دوش خود در تمام این میانهها
که از دست رفته بودم و در ملامتات تقسیم میشدم.
پاره-پارههای مرا از لباس خود بتکان.
من درد را میکشم به آن سوی خواستنات
من درد را میکشم،
آن قدر که از ذات خود تهی شود.
درد من را میکشد تا از من بمیرد.
و کش بیایم تا تنهاییهای ناخواستهای که باید سقطشان کنی.
آسمانات را باردارم.
این نطفه که در من میبندی،
پروازی است که با تولدش مادرش از درد مرده بود.
فرزند تو را در یازدهمین بُعد جهان به دنیا خواهم آورد
لایههای حقیقت من را به بازی گرفتهاند
و تو را به تمسخر
این جنین که وجودم را تا انتها میمکد
فرزند خَلَف توست.
آسمانات را باردارم
این نطفه ی خاموش که در من میبندی
به شعوری بالغ/ تلخ زائیده خواهد شد
به درد بسیاری که مرا میکِشد
از این سرِ اختگی نبودنت
تا آن سوی پروازی که از تو خواهم زائید
پیش از این ابرهای باکره
بر این خلوت معصوم گریسته بودند
وگرنه آیا شاخهای که آن همه بیبَر
هنوز در سرمای نابههنگام، از خم شدن میایستاد
توان آن را می یافت که کینهای به دلِ برگهایش نگیرد؟
تا نمردهای بگویمات
از من چیزی باقی نخواهد ماند
در تمام روزهای زنده
بیانکه رو در رو و چشم در چشم
گوش داده باشیم.
من چشم میدهم تو نگاه نمیدهی
من جان میدهم تو دل نمیدهی
در تمام روزهای زنده، مردگی خواهم کرد
بیآنکه اشارهای از من، سایهای روی تنهایی کسی بینداز
رشتهی کلامام را با خودت برده بودی
بیآنکه بدانی نگاهم با قدمهایت،
راه رفتن آموخته بود.
ای کاش تو رفته بودی
هشیاریِ من، از قدمهای تو جا میماند
همواره جا ماندهام و قلبم از کفِ پایم بیشتر ترک بردشته است.
ای کاش تو مرده بودی
بگویمات تا چیزی طلب نکنی
من سراپا وقف شده بودم و کاری با خودم نداشتم
من سراپا آسمان شده بودم و در انتظار پروازی، غوطه میخوردم
من که از پا تا سر چشم بودم پیش دستهایت
تو خواستی، اما نشد که دلم هرز نرود
صدایم بدون من، شکست
قدمهایم دور میشد
همچنین که من به تماشا نشسته بودم
چهرهام با دریا موج میخورد.
آبان 90
من سالها پیش از دهان افتاده بودم
خبری نیست از آن همه باد که مرا بُرد
و رها کرد در میانهی راه شیری،
و من قرنها، کهکشان گردی بودم سرگردان
که از ستارهی قطبی تا ماه، و از ماه تا شمالی ترین درخت کرهی زمین،
افقی نمییابد.
آوارگی طاقت مرا طاق میزند
دلم میخواهد خانهای داشته باشم
دوره بیفتم توی خانه و شمعهای روشن را یکی یکی فوت کنم
پنجرهای باشد در خانهام
که تنها تابِ نگاهِ ماه را داشته باشد
پنجرهی خانهام با هر نگاه هرزهی دیگری خواهد شکست
و هزاران خوردهاش در قلبم فرو خواهد رفت
این خون سرخ که زمین را فرش میکند،
از جراحتِ آوارگی قلب من است
آیا هر آنچه دوست میدارم از من خواهد گریخت؟
خانهام را بر تنها یک ستون بنا خواهم کرد
که ریشه در اعماق اقیانوس داشته باشد
آیا هر آنچه میپرستم خاکستر خواهد شد؟
باد دیگر آوارهام نخواهد کرد
چرا که در اعماق پاکیزهی آبهای زمین ریشه کردهام
و هر شب، پای پنجره، به انتظار دیدار ماه نشستهام
آیا ماه خیره در چشمانم خواهد نگریست؟
و تابستان، طراوتم را می خشکاند.
پاییز، پاییز،
پاییز است که نوازش گر زخم های من است
هنگام که فرو می افتم، به رقصم در می آورد
و بر بستر نرمی که تدارک دیده است،
آرام می گیرم.
دلم برای کسی میلرزد
دلم برای کسی میلرزد
کسی که هر شب ماه
در چشمانش طلوع میکند
و رویاهایش
چون ساحل شنی
به نوازش دریا میآرامد
به موسیقی ژرفترین سکوتش
هنگام که پریان آبی آوازخوان
در بستر سنگهای صیقل خوردهاش
در رویای او خفته اند.
هرگز
عضوي از هيچ يك از طرفين هيچ جنگي نخواهم شد. فرقي نمي كند كدام طرف قضيه باشي،
وقتي كار به اوباش گري و خشونت كشيد، هر طرف كه پيروز شود، صحنه هاي زننده اي نظير
آن چيزي كه در مورد دستگيري معمر قذافي امروز از تمام تلويزيون هاي دنيا يخش مي شد
خواهد آفريد.
من شخصا هیچ گونه احساس ترحمی نسبت به قذافی و طریقه ی کشته شدنش نداشتم. کما اینکه اگر دستگیر شده و محاکمه می شد، احتمالا احساس ترحم پیدا می کردم، همان طور که در مورد صدام و حسنی مبارک چنین احساسی داشتم. اما وضع کشته شدن قذافی و شادی مردمی که اطرافش بودند و دور و بر جسدش پایکوبی می کردند، نشانی از انسان های آزاده و آزادی خواه و والا منش در خود نداشت.
خواهر کوچکترم با ناراحتی پرسید فکر می کنید اگر تو ایران بود هم مردم همین کارها رو می کردند؟ من و مادرم بدون درنگ جواب دادیم حتی از این هم بدتر می شد شاید. همون موقع یکی دیگه از دلایل اینکه خیلی وقت است دلم نمی خواهد جزو جنبش سبز باشم، برایم روشن شد. شیوع لمپنیزم افسار گسیخته، باعث می شه هر اتفاق غیر قابل قبولی بعید به نظر نرسه.
گرچه رشد نفرت، چنین اتفاقاتی رو غیر قابل اجتناب می کرد. با خودم فکر می کردم اگر این اتفاق در ایران افتاده بود، و شاهد همچین صحنه هایی بودم، دلم خنک نمی شد؟
هنگام که به خواب می روم
تصویرت پشت پلک های بسته ام جریان دارد.
بر روی گونه هایم می لغزد اما
فرو نمی افتد از چشمم.
فقط کلافه ام. سردرگم و پیچیده.
جایی نیست به جز همین وب لاگ که این ها رو بگم. تقریبا از این وب لاگ هم منتفرم.
در من این عجوزه ی در خود مانده| زنانگی خموده ام را با خود می کشد| لِک و لِک کنان.
17 شه ریور 90
در او رخنه می کنی
ساکن خانه ی اویی
غم نشین شده ای
صحنه ای از یک کابوس:
زن جوان حال بدی داشت. بعد از تحمل ساعات طولانی درد و حالت تهوع که فشارش را حسابی پایین انداخته بود، حالا کاملن بی حال و بی رمق روی تخت افتاده بود. برق را خاموش کرده بودند که نور اذیتش نکند و بتواند استراحت کند. از بیرون در اتاق که نیمه باز بود، نوری به داخل می تابید. مرد جوان، کنارش نشسته بود و آرام نوازشش میکرد. دستش را در دست گرفته بود و به آرامی می فشرد. لبخندی به لب نداشت، اما چهرهاش بسیار آرام بود، و همین کافی بود. زن به سختی از لای پلکهای نیمه بازش، نگاهش میکرد. رخوت و آرامش بعد از تمام شدنِ دردی سخت، وجودش را فرا گرفته بود و حضور مرد، آن را تکمیل می کرد. هیچ چیزی نمیخواست و ذهنش از هر فکری تهی بود، جز حس حضور و آرامش آن لحظه.
اولین بار بود که مرد چنین مهربانی و توجهی به او نشان میداد. خواسته بود که ازین پس مهربان باشد. کنار پیکر بی حال زن نشسته بود و به او خیره شده بود. نیمی در خیالات خودش بود و نیمی حواسش پیش زن بود که ناتوانیاش رقت انگیز بود و نیاز به حمایت داشت. با اینکه می دانست بعد از چند ساعت استراحت، نیرویش را بازخواهد یافت و سر پا و قوی خواهد شد، اما با خود فکر می کرد زن هم ، مثل خودش، مثل هر آدمی، همیشه همراه خود همچین موجود بی حال و ناتوان و نیازمند توجه و محبتی را این طرف و آن طرف میبرد و برای ضعف نشان ندادن جلوی غریبه و آشنا، و برای سربار آنها نشدن، پشت چهرهی توانا و مصمم و آرام خود پنهانش میکند. با خود فکر میکرد، چنین کودک بیپناهی در هر کسی پنهان است و میتوان در آغوشش گرفت و به خیالهای خوش آرامشش داد، حتی به دروغ.
چند کلمهای آرام حرف زدند. مرد گفت که برای انجام کاری چند لحظه بیرون میرود. زن با نگاهش خواست که نرود. مرد گفت که زود برمیگردد. هنگامی که بیرون میرفت، زن گفت: زیاد منتظرم نذار.
مرد بیرون رفت. میخواست چیزی بردارد و سریع کارش انجام شد. دوستان دیگری هم آن دوروبر بودند. مرد عجله به خرج نداد. آرام و سر حوصله با دوستان حرف زد. گپ و گفت و گو و حال و احوال. کسی از او سوالی پرسید، به آرامی و با توجه جواب داد و وقت کافی برای آن صرف کرد. عجله نداشت. نمیخواست زود برگردد. نمیخواست همه چیز به سرعت اتفاق بیفتد. می خواست صبوریش را بسنجد. می خاست بداند زن چه خواهد کرد و چه خواهد گفت.
بلاخره برگشت. زن هنوز روی تخت دراز کشیده بود. پشتش به او بود و چهرهاش دیده نمیشد. مرد گفت پرسید که حالش بهتر شده است و چیزی لازم ندارد، گفت که برایش چیزی برای خوردن آورده است. زن ساکت بود. چیزی نگفت. مرد دوباره پرسید بیداری؟ سکوت. زن چیزی نمیگفت. مرد به او نزدیک شد. آرام صدایش کرد. بلاخره بعد از چند لحظه، صدایی خشدار و فرتوت، به زحمت شنیده شد: مگه قرار نبود منتظرم نذاری؟ و رویش را به سمت او برگرداند. چشمهای بی فروغ و بی احساس، نه دیگر بر چهرهی رنگ پریدهی زن جوان، بلکه بر صورت عجوزهای پیر بود که هزاران خط عمیق چهرهاش را پوشانده بود.
.
.
.
های-هایِ گریههایم برای کنج تنهای اتاقم،
خندههای سرخوشانهی روزهایم برای تو-
نبودنهایم برای تو-
حضور نداشتنهایم برای تو-
کجایی تو، بی آنکه من نیستم؟
.
19 تیرماه 90
.
.
.
.
.
.
رَستَم،
به فتح راء و سکون سین و فتح تاء.
رَستَم،
امروز، شنبه، اولین روز مرداد ماه.
هزاران طبقاتِ در خود فروماندگیِ مدرنِ بودنم فرو ریخت و
رَستَم.
به فتحِ خویش و سکوت هستی و فتحِ آزادِ قلمروی زیباشناسانهام.
.
.
.
.
اگر آن تاریخ مورد نظر در آبان ماه، خوب خاطرم نماند، اما این تاریخ دوم را به این زودیها فراموش نخواهم کرد. روز به روز، هفته به هفته، ماه به ماه، شمردم، تا گذر زمان را زیر دندانهایم حس کنم و ببلعم؛ تا چشم در چشم با واقعیت روبهرو بنشینم؛ با این حال، سخت است که بفهمم شش ماه گذشته است و دیگر بر نخواهد گشت. مدت کمی است که فهمیدهام چقدر همه چیز بازگشت ناپذیر است. هنوز درک درستی از زمان ندارم، هنوز درک درستی از آن چه بر من میگذرد ندارم، فهمیدن اینکه از آن چه گذشته است چه عایدم شده، دشوار است. دوباره انگار پرانتزی در زندگیام باز شده و همه چیز موقتی است و داخل این پرانتز میگذرد. هنوز باورم نشده که همه چیز با تو تمام شده است، هنوز خیال میکنم دوباره خواهم دیدت. خیال نکن حواسم نیست، خیال نکن که این چنین که گذر هر ثانیه بر دوشم سنگینی می کند، بگذارد نفهمم که چه کردم. آخرین بار را روی سکوی ایستگاه خوب به خاطر دارم هنوز و شش ماه تمام گذشته است، بی هیچ خبری. هیچکدام نمیدانستیم که آخرین بار است. تنها من و تو میدانیم که شش ماه یعنی چه. هنوز ردی از من باقی مانده؟
26 تیر ماه 90
دوباره عادت تنهایی این طرف و آن طرف رفتن دارد باز میگردد؛ تئاتر و سینما رفتن، خرید رفتن، ... اما به سختی میشود گفت که خوش میگذرد، مخصوصا وقتی دو ساعت ناچار میشوی تا شروع تئاتر منتظر بمانی. در میان بقیهی مردم منتظر که اغلب در دستههای دو یا چند تایی، مشغول صحبت هستند. آدم احساس گنگ بودن بهش دست میدهد. احساس مبهم بودن، مثل همان از فوکوس خارج شدنی که وودی آلن در دیگانستراکتینگ هری احساس میکرد. این احساس را بسیاری از مواقع دارم؛ مخصوصا حالا که شیرازهی زندگیام سست و ناپایدار به نظر میرسد. یادِ بچگیها افتادم که بابا میبردم پارک فدک. آن جا من را ول میکرد توی پارک بازی بچهها که تاب و سرسره و وسایل بازی دیگر داشت و خودش همان دوروبر به روزنامه خواندن و جدول حل کردن و سیگار کشیدن مشغول میشد. از پارک فدک، دو تا سرسرهاش را و چند تا تابش را، که یکیشان از این تابهای دستهجمعی بود، و نردبان کروی شکل و الاگلنگ اش را یادم است. تابهای یک نفره را که میشد سوار شد و مشکلی نبود، خودم بلد بودم خودم را تاب بدهم و موقع تاب خوردن آواز میخواندم. سرسره هم مشکلی نبود و همین طور نردبان، اما همیشه نگاهم به گروه بچههایی بود که دسته جمعی بودند و با هم شوخی میکردند و سربهسر هم میگذاشتند و برای هم فخر فروشی میکردند. دلم میخواست من را در جمع خودشان راه میدادند، اما هیچ وقت این اتفاق نمیافتاد. دلم میخواست تنها نبودم. الاگلنگ را نمیشد کاریش کرد، بعضی وقتها بابا من را مینشاند یک طرف و با دست خودش آن طرف را بالا و پایین میبرد، بعضی وقتها هم با بچهی غریبهای سوار میکرد، یا پدر یا مادر دیگری، من را با بچهی تنهای خودش همبازی میکرد، اما الاگلنگ سواری، چشم در چشم غریبهای که هیچ انسی با او نداشتی، کیف نمیداد و چیزی جز نگاههای معذب و لبخندهای حاکی از شرمندگی و خجالت به دنبال نداشت. حاشا اگر فکر کنید که بچهی آن قدری اینها را نمیفهمد. حتی در 3 سالگی هم آدم این چیزها را حس میکند، شاید خاطرهای از آن باقی نماند.
آن موقع هم گنگ بودم، تا الان هم باقی ماندهام. انذار از اینکه به آن کس که تقریبا تمام عمرش را تنها بوده است، حتی زمانی که در ظاهر با صمیمی ترین دوستانش سپری کرده است، از محسنات تنهایی سخن بگویید! او خوبی ها و بدیهای تنهایی را به خوبی آموخته است و به آن ایمان دارد. گرچه ظاهر شوخ و شنگش شما را به اشتباه خواهد انداخت.
تالار مولوی تهران، در انتظار نمایش "بلاخره این زندگی مال کیه؟" 19 تیرماه 90
میلم بر خلاف، می کشد بر در و دیوار
میلم به تنهایی،
از روی جوب می پرد.
میلم به تنهایی، از خیابان رد می شود.
میلم به تنهایی،
می رود و
من می مانم
وامانده زیر آوار این هیاهوی بی همه چیز
چیزی از خطوط عمود بر زندگی ام باقی نمانده.
آرام،
آرام باش؛
دیگر چیزی نمانده،
از این صبری که مرا می کند و رضایتی به دست نمی دهد.
از این صبری که کارش دیگر تجاوز است.
روی صندلی، در اتاقم که نشسته ام،
میلم بر خلاف،
می کشد بر زمین.
بر خلاف میلم، سرم را می خورم.
مغزم را تف می کنم بیرون.
از خلاف میلم، سرم گشته است.
از خلاف میلم،
عاصی-ام.
میلم از خلاف،
به تنهایی دست می کشد و
از این خود آزاری
دستش را رضایتی نمی گیرد.
.
.
.
من بودم آن ناشناسی که تولدت را تبریک گفت. اما باز دلش نیامد با معرفی خودش، روزت را خراب کند.
دستم می لرزد از ضعف. از صبح چیز درست حسابی نخورده ام. سردرد را به زور استامینوفن کدئین قابل تحمل کردم. اما غذا خوردنم نمی آید. دو ساعت است به هوای کار مهم کردن آمده ام توی اتاق پشت میز نشسته ام هی الکی با چیزهای بیخود ور می روم. کار مهم کردنم نمی آید. گیرم ساز زدن باشد. از ساز هم افتاده ام راستش را بخاهی چند وقته.
چه می کنم با خودم؟ با وجود ضعف و فشارم که افتاده است، غذا خوردنم نمی آید. چه کردی با من؟ نمی شد بزاری بعدن؟ نمی شد یک کاری نکنی که نتوانم خودم را با خیالبافی گول بزنم؟ تازه داشتم چند کیلو وزن اضافه می کردم. تازه داشتم آدم معمولی می شدم. خب آخه چه مرگت است؟ چی می شه مگه؟ باید برم چیزی بخورم پیش از هر کاری.
زیادی دراماتیکش نکن. خب؟ با تو ام لاله خانم! می شه لطفا دراماتیک بازی در نیاری؟ نشینی الکی زل بزنی به تلویزیون و هیچی نبینی و تو فکر و خیالات خودت غرق باشی و حرف زدنت نیاید و وقتی کسی چیزی ازت می پرسد خودت را به آن راه بزنی که نمی شنوی. یا به زور دهانت باز نشود که جوابی بدهی. یا احساس مرگت بگیرد و قیافه ات زار و نزار شود از تهی بودن. نمی شه نکنی؟ نکن! دراماتیک بازی در نیار. دیگه با هیچ کس نمی تونم صادق باشم. با خودم هم. هی همه چیز رو گول مالی.
امروز نادر که آدمی بود که برای اولین بار در زندگی ام ملاقاتش می کردم خیلی جدی به فکرم انداخت که مثل اینکه افکارم خاهی نخاهی چپ است. موضوع مربوط به جمعیت حمایت از کودکان کار است. و مربوط به موضوع پایان نامه ام، مکان آموزشی و روش های آموزشی مدرسه زدایی و اینا. انگار جدی جدی دارم چپ می افتم. کلی باید در این مورد ها نوشت.
دیگه واقعا تمام بدنم از ضعف داره می لرزه. برم چیزی بخورم.
....
رفتم چیز مختصری خوردم با حرص و ولع آدمی که فشارش تا نزدیک های هشت پایین آمده و از رعشه ی بدن، قاشق را به زحمت نمی تواند در دست بگیرد. وضعیت جسمانی ام روز به روز رقت انگیز تر می شود. اگر من یک زمانی زندانی سیاسی بشوم اصلن نمی توانم اعتصاب غذا کنم در اعتراض به هیچ چیزی. در همان 12 ساعت اول سردرد طاقت فرسایی از پا می اندازدم. در 24 ساعت اول فشارم بیش از حد آدم زنده پایین می افتد. بدیش این است که در جا خلاص نمی شوی. زجری طولانی است.... مگر من چه گفتم؟ مگر چیزی خاسته بودم؟ نمی شد دنیای الکی ام را به هم نمی ریختی؟ اصلا چه می شود ساز مخالف نزنی؟ دلم می خاست رو به یک خدای آسمان هایی می کردم و زر زر می کردم و می گفتم مگه من چه گناهی کرده ام ای خدای آسمان ها؟!
مخاطب ندارم. دوره ی تنهایی قبلنم، با دفترم حسابی دوست شده بودم. قشنگ باهاش درد دل می کردم. خطاب به او می نوشتم. از خواننده های آن موقع هذیان ها گمان نکنم کسی باقی مانده باشد، وگرنه شاید یادش می آمد که سرِ گم شدن آن دفتر چه عزاداری ای راه انداختم. تنها دفتری بود که آن قدر دل به دلش داده بودم و برایم مثل یک دوست واقعی بود، تنها دفتری هم بود که گم شد. دوباره باید مخاطبی آن چنانی برای خودم پیدا کنم.
چرا؟ چون پیش بینی چندین ماه پیشم که در همین وب لاگ نوشته بودم به حقیقت نزدیک می شود. نوشته بودم که اگر کلاس های دانشگاه تمام شود (که البته آدم هاش هم چنگی به دل نمی زدند)، و دوستی ام با دوست صمیمی ام هم تمام شود (که خود به دست خویشتن چنین کردم) ، و شرکت و گروهی که در آن کار می کنیم هم تمام شود (که مثل اینکه به زودی چنین خواهد شد)، تقریبا هیچ چیز باقی نخواهد ماند. این آخری یک جورهایی انگیزه ی گذران زندگی روزمره ام شده و مثل کبوتر جلد می روم آن جا. وقتی تمام شود همچین بی خانمان می شوم. آدم ها دور و برم هم کم کم دارند تمام می شوند. کارمان در شرکت که جمع شود مطمئنم که زود ِ زود ته می کشند. بهانه ی دیدارها و ارتباطمان همین کار است که اگر نباشد دلیلی نمی ماند انگار. تمام دوستی ها رو به اتمام می روند. امروز خیلی جدی - خیلی جدی تر از هر زمان دیگری- داشتم به این فکر می کردم که رو به اتمام بروم. بسیار در زندگی ناراحت تر از حالا بوده ام، اما این بار تمام امید و انگیزه ها بر باد رفته است.
رو به اتمام می روم.